تبليغاتX
غریبه

غریبه

دشمنم به من گفت :"دشمن خویش را دوست بدار ".من نیز اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم.

 

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....        مادرم روزت مبارک...

+ نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت 18:13 توسط مانی |


در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.


روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
شاخه گلی از سمیرا

+ نوشته شده در پنجم خرداد 1387ساعت 17:12 توسط مانی |


در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین نفس که رفت و باز دم شد

نفس نفس نفس نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می تند تار

اگر جه قدر یک مگس خودش نیست

مگس به هر کجا بجز مگس نیست

ولی عقاب در قفس خودش نیست

تو ای من ای عقاب خسته بالم

اگر جه بر تو راه پیش و پس نیست

تو دست کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد همین و بس : خودش نیست

(قیصر امین پور)


+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط مانی |


هفت بار روح خویش را آزردم

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست. 

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت 20:11 توسط مانی |


 تقدیم به غریبه که با آمدن خود هر غریبه ای را آشنا کرد...

 

تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من،از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است، از شادی توست که من در دل میخندم، از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم .نمی توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را  که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام ،دریاب!

دریاب!

من تو را دوست دارم. همه زندگیم  و همه روزها و همه شبهای زندگیم،هر لحظه از زندگیم براین دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اندو شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است ،خوشبختی تو عشق من است، آینده تو تنها آرزوی من است...

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در هشتم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط مانی |


پادشاهی , حکیم شهرش را فرا خواند و از او خواست تا جمله ای برای او بنویسد که در همه ی

 

لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.

 

حکیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد

 

 فقط زمانی آنرا باز کند که احساس کرد به آن نیازمند است.

 

چندی بعد , جنگی میان آن شهر و شهر همسایه در گرفت ؛ متاسفانه , جنگ رو به شکست

 

می رفت و پادشاه – خسته و در مانده – بالای تپه ای به دام اُفتاد ؛ و در اُوج نا اُمیدی , به

 

یاد انگشترش اُفتاد و آنرا گشود و دید که در آن نوشته است : » این نیز بگذرد « .

 

با خواندن این جمله , جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز

 

از جنگ بیرون آمد.

 

زمان بازگشت به شهرش , مردم جشنی برایش بر پا کردن و او را غرق در سرور و گل و شادی

 

کردند و پادشاه در پوست خود نمی گنجید . در همین حال که احساس بزرگی و غرور او را

 

فرا گرفته بود , باز به یاد انگشترش اُفتاد , آن را گشود و بار دیگر این جمله را دید :

 

                          »»»»»      این نیز بگذرد     «««««

 

+ نوشته شده در هشتم اسفند 1386ساعت 12:55 توسط مانی |


زندگی یعنی صداقت داشتن
زندگی یعنی طراوت داشتن

زندگی معنای عطر یاس هاست
زندگی یک کوچه باغ با صفاست

زندگی یعنی تبسم داشتن
بذر مهر و آشنایی کاشتن

زندگی یعنی سرود نغز عشق
زندگی یعنی طلوع سبز عشق

زندگی دنیای شاد غنچه هاست
آسمان آبی مهر ووفاست

زندگی یعنی که جاویدان شدن
بودن وجوشیدن وانسان شدن..........

شاخه گلی از سمیرا

+ نوشته شده در دوم اسفند 1386ساعت 11:4 توسط مانی |


 و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای! " .

 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:47 توسط مانی |


" مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید .
لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .
زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .
اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید" .

 جبران خلیل جبران


+ نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:23 توسط مانی |


 استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن

دین من است

دینی که پیروانش بسیار کم اند

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب!؟

                                          دکتر شریعتی

+ نوشته شده در بیستم بهمن 1386ساعت 15:16 توسط مانی |


خدایا به هر ان کس که او را دوست

 میداری بیاموز

 که عشق از زندگی کردن بهتر

و به هر کس که او را دوست تر

 میداری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است.

 

              دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:50 توسط مانی |


روزی از روزها

 

شبی از شبها

 

خواهم افتاد و خواهم مرد

 

اما می خواهم هرچه بیشتر بروم.

 

تا هر چه دورتر بیفتم

 

تا هر چه دیرتر بیفتم

 

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.

 

نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه

 

پیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم

 

افتاده باشم و جان داده باشم

 

همین.

                                         دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یازدهم بهمن 1386ساعت 23:42 توسط مانی |


پل سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند

ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

کانت : چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن

 چارلی چاپلین : خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر

+ نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت 12:33 توسط مانی |


حسین (ع )بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

"دکتر شریعتی"

 

+ نوشته شده در سی ام دی 1386ساعت 21:20 توسط مانی |


سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

+ نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:7 توسط مانی |


یک انسان می تواند

مسلمان شود بی آنکه یک روح مذهبی باشد؛ و می تواند مذهبی باشد بی آنکه مسلمان شود و می تواند مذهبی مسلمان باشد.

                       دکتر شریعتی

+ نوشته شده در چهاردهم دی 1386ساعت 21:49 توسط مانی |


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

                                                          شاخه گلی از سمیرا

+ نوشته شده در یازدهم دی 1386ساعت 12:22 توسط مانی |


یک جمله آموزنده:

هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید».   اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید
 
  نورمن وینست پیل

 

+ نوشته شده در سوم دی 1386ساعت 11:50 توسط مانی |


عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند

 

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می رهاند و به گردش


آسیاب می سپارد تا آرد سپید ازآن بیرون آید.


سپس شما را خمیر میكند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.


و بعد از آن شمار را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت


مقدس خداوند نان مقدس شوید .


عشق با شما چنین كاری می كند تا به اسرار قلب خود


معرفت یابید. وبدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید .


عشق هدیه ای نمی دهد مگراز گوهر ذات خویش


وهدیه ای نمی پذیرد مكر از گوهر ذات خویش


عشق نه مالك است و نه مملوك


زیرا عشق برای عشق كافی است.



جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سوم دی 1386ساعت 11:48 توسط مانی |


 

                                 خدایا چرا من ....    ؟؟؟                                                   

                                                                                                                                            <  آ رتور اشی > قهرمان افسانه ای تنیس  ویمبلدون بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی

 

در سال 1983 دریافت کرد , به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد.

 

او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد .یکی از طرفدارانش نوشته بود :

 

چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد ؟ ! ؟

 

او در جواب نوشت : در دنیا , 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند , 5 میلیون نفر یاد

 

می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند , 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند ,

 

50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند , 5 هزار نفر سر شناس می شوند , 50 نفر به مسابقات

 

ویمبلدون راه پیدا می کنند , چهار نفر به نیمه نهایی می رسند  و  دو نفر به فینا ل .......      .

 

آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم,هرگز نگفتم : خدایا , چرا من ...؟ ! ؟

 

و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نخواهم گفت : خدایا  ,  چرا من ... ؟ ! ؟                      

+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:53 توسط مانی |


 

شعر ومادرم

 مادرم می ترسد من شاعر شوم توی استکان هل ونبات به هم می زند و هر شب قبل از خواب به خوردم می دهد تا دل دردم خوب شود. من به خودم می پیچم وکلمه ها را بالا می آورم.

مادرم به خاطر کلمه های درون کاسه با من دعوا می کند.ولی مادرم هم با من وهم با شعرهایم قهر کرده . چند شب بعد وقتی مادر م به خانه برگشت حالش خوب بود مثل اینکه رفته بود دکترو سرمی از کلمات برایش زده بود.

آن شب مادرم با من آشتی کرد. شام کتلت وماست ونوشابه خوردیم. بعدش هم از هل و نبات خبری نبود.

وقتی رفتم بخوابم پاهایم انگار روی هوا حرکت می کردند و وقتی سرم را روی بالش گذاشتم نفسی عمیق کشیدم و لبخند زدم.ناگهان چشمم به پنجره اتاقم افتاد شعر صورتش را به شیشه چسبانده بود من رانگاه می کرد. ناگهان مانند یک کبوتر از پشت پنجره پرید اما جای انگشتانش برای همیشه روی شیشه باقی ماند..........

                                                                      دست نوشته

+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:32 توسط مانی |


در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیزمی دانستند .      اولی کافر بود و دیگری مومن .

یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان درباره ی وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خور رفته و مجلس را ترک کردند.

در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برای اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!                                    

 " جبران خلیل جبران "

+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:24 توسط مانی |


صبح صادق ندمد، تا شب يلدا نرود                    

+ نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:28 توسط مانی |


حمایت از حقوق دیگری شریف ترین وقشنگ ترین کار آدمی ست.اگر شرط بقای من فنای دیگری باشد در آن صورت خواهم گفت مرگ برایم عزیزتر از زندگی ست.

جبران خلیل جبران

                                                                                                               

+ نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:24 توسط مانی |


جبران خلیل جبران:

 

چه بسا کسی را که با او خندیده ای,فراموش کنی...

 

اما هرگز آن را که به همراه او گریسته ای ,از یاد نخواهی برد.

 

+ نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:19 توسط مانی |


من ازنهایت شب حرف می زنم

من ازنهایت تاریکی

وازنهایت شب حرف می زنم

اگربه خانه ی من آمدی  برای من ای مهربان چراغ

بیاور

ویک دریچه که ازآن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

                                                                                                                   فروغ فرخزاد 

 

 

 

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1386ساعت 12:13 توسط مانی |


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد
.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد
.
مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده ميشد
:

امروز بهار است ، ولی من نميتوانم آنرا ببينم!

+ نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 18:37 توسط مانی |