"مادربزرگ رفت ... همین امشب برای همیشه"......
اگر چه دیر اما امروز فهمیدم که دوست بهتر از جانم در غمی بزرگ فرو رفته است، شاید قلم و کلمات نتواند ذره ای از غم او را کم کند اما... سعیده عزیزم برای مادربزرگت ... شب هنگام رفت ، آخر مادر بزرگ قصه هایش را در شب می گفت و در آن هنگام بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید ، مثل دیشب... که او نیز رفت اما قصه هایش هنوز با من است... بغل به بغل قبر ! چه شد؟ كلافه شدي؟ من هم شدم. قصه زندگي آخرش اين است. مزه اش رفت!؟ دهان من هم گس شد؛ ... مرگ! و چه آهسته مرا در بر می گیرد مرگ همچون خواب سنگین شب زمستانی و زندگی کورسوی گرماییست مثل کرسی قدیمی خانه ی مادربزرگ، چه زود کرسی سرد می شود پس گرمایش چه شد؟ گل های آتشین امیدم در تن سیاه زغال چه زود خاکستر شد این سرما از کجاست؟ زوزه ی باد مرا به چه می خواند؟ عشقم را چه کسی دزدید؟ تو نبودی ای مرگ؟ پس ماه چه شد ؟ چرا امشب اینقدر سیاه است... ساعت دقیقه های شب را نشان می داد. همه اهل خانه دور هم جمع بودند نمی دانم چرا در آن لحظه شب همه بودند و من نبودم ساعتی بعد فهمیدم که این نبودن به خاطر چه بود... میخکوب شدم و توانی برای رفتن نداشتم. دستانم یخ زده بود و می لرزید، ضربان قلبم تند تند می زد وپاهایم بی جان بود، ای کاش هیچ وقت نمی آمدم تا این مطلب را بخوانم؛ مادر بزرگم رفت...از دنیا...از پیش ما... همین امشب رفت... همیشه همه می گفتن اگر می خواهی راحت شوی بنویس، نوشتنی که فقط برای آرام شدن خودم از این حا ل و هوا است زیرا قطعا حال و هوای سعیده عزیزم نه درک کردنی خواهد بود و نه حتی نوشته ها توان همدردی با دردِ دردناک سعیده را دارد . پر کشیدن مادر بزرگی مهربان که چون مادری دوست داشتنی بود برای او سخت و غیر قابل باور است ... وقتی بالای سرش رسیدم پژمرده بود. دست انداخت دور گردنم و مرا بوسید. دلچسب ترین بوسه تمام عمرم...وبعد دوباره از هوش رفت. یک دنیا گریه کردم گریه کردم گریه کردم گریه کردم... که نیکان را برای وصال ساعتی مقرر است... تا ساعت به اولین دقایق جمعه برسد... تا مادر بزرگ دلبندم به خدایش بشتابد... تا از او دنیایی از خوبی خاطره شود. که جمعه روز وصل نیکان است.... و خدایش مادر بزرگ سعیده را بیامورزد افسوس و هزاران افسوس. و مرگ زیر چادر مادر بزرگ نفس می کشید و مرگ آن درخت تناور بود...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:33 توسط مانی |

در غم و شادی !
شنیده ام که می گویند:
آنکس که مي گريد
يک غم دارد
آنکس که ميخنـدد
هزار و يک غم
می خواهم بگریم که بگویند:
یک غم داشت!
آن هزارتای دیگری فقط مالِ من است
......................................................................................................
از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير و از آن عبرت بگیر ،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اينه که مهم باشي! حتي براي يک نفر
مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام. توان شروع به دويدن کني .
كوچك باش و عاشق... كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
.
.
.
برای تو :....برای اینکه بگویی : سلام باید دلی مهیا و زلال و درست داشت برای اینکه بگویی بیایید دمی و درنگی با هم باشیم باید سینه ای صاف و دستی پاک و روحی آبی داشت برای اینکه بگویی دوست بداریم و دوستی کنیم باید که خود دوست ..باید که خود عشق شد..برای آن که بگویی هستی و باش باید که خود او باشی ای عشق...
ای دل دل شدن و نبودن
با ما یگانه باش!.
دوست نوشته :زندگی پرسش دشوار است ، من ترجیح می دهم آنرا صرف تامل بر خودش کنم..این را پیمان نوشت در کتاب جنگ و صلح...
داستایوسکی گفته : ؟آری مبارک است زیرا مجددا در جهان وسیع و آزاد وارد می شوم ! آزادی! ای نوای دلنشین و پر شکوه ! من مجددا آزاد شده ام ! من ازمیان مردگان برخاسته ام !....
دلمشغولی :کسی می گوید"آری" / به تولد من / به زندگیم / به بودنم / ضعفم / ناتوانیم / مرگم کسی می گوید "آری" / به من / به تو / و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من / شنیدن پاسخ تو..../خسته نمی شود...
.
.
از طرف....برای عزیز همیشگی![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:50 توسط مانی |
دخترک همین طور که خوابیده بود ، شنید که انگار صدای چرخش پره های پنکه بیشتر شد. فکر کرد مادر یا پدرش درجه آن را بالا بردن ؛ چشمانش را باز کرد و نگاه کرد اما کسی را آنجا ندید. از دور به درجه پنکه نگاه کرد، مثل همیشه روی کم بود. دخترک به یاد آورد که چند وقتی بود که گوشش کیپ شده بود و کمتر می شنید و حالا شنوایی اش کاملا خوب شده بود. تقدیم به کسی که هرگز نشنید...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت 15:39 توسط مانی |
دارم غذا می خورم... نان و بادمجان و گوجه و سبزی و پیاز.... که یکهو چشمم می افتد به پای سمت چپم.... و از آنجایی که ما هنوز روی زمین غذا می خوریم می توانم همزمان هم غذا بخورم هم به پایم نگاه کنم... دیدم مورچه ای تکه ای کوچک از نان را برداشته و دارد روی پایم می چرخد... مادرم را صدا می زنم و می گویم نگاه کن مهمان ناخوانده داری... پدر گفت: سهمش را از سفره ات برداشته خانم! و مادر لبخند ملیحی می زند و باز سرگرم تماشای تلویزیون می شود... خواهر گفت : بلندش کن و بگذار روی زمین تا بتواند به خانه ش برود... تصمیم می گیرم این کار را نکنم و بدون اینکه به خواهرم چیزی بگویم و عکس العملی نشان دهم همچنان آهسته آهسته قلمه بر می دارم و همچنان نگاهش می کنم... دیدم تکه نان را پشتش گذاشته و هی چند قدم این طرف و هی چند قدم آن طرف هی می چرخد... انگار راه را گم کرده باشد... بعد تکه نان را به زمین گذاشت و چند قدم دور تر رفت و باز هم چند قدم از این طرف دورتر... دوباره برگشت و تکه نانش را برداشت و مستقیم به سمت پایین پاهای من حرکت کرد... تا زمانی که از پایم جدا نشده بود نگاهش کردم... روی فرش که رسید باز هم خواستم ببینم که کجا می رود اما دیگر نمی توانستم همزمان هم غذا بخورم و هم تماشایش کنم... مورچه ،زندگی،تکه نان ،............... پی نوشت : شکل پیدا کردن راه ها مهم نیست... مهم اینه که گاهی کوله بارت را خالی کنی و تنها بگردی............... از دل گذشته : و من دیدم چقدر حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت و ریا و دروغ در هم آمیخته بود.. گله : دیشب خیال می کردم اگر امشب آخرین شب زندگی ام باشد خیلی خوب است! خیلی درد داشتم و خیال می کردم می میرم! و خیال می کردم اگر بمیرم بهانه ی خوبی نیست تا علت مرگم را به آن ببندند! درد داشتم و خیال های یک طرفه ای با خدا می کردم! خیال میکردم بعداز مدتها برگشته است و دارد تمام این مدت را که نبوده برایم تعریف می کند! یک جوری هم خیال میکردم که دارد از بالا بهم نگاه می کند! یعنی نشسته روی تاج و تختش و اصلا هم عین خیالش نیست که من چقدر درد دارم! خیال میکردم دارم برایش می گویم که اصلا برایم مهم که توی سفر چه بر سرم خواهد آمد و تنها زمانی گریه ام می گرفت و شدت دردم بیشتر می شد که به قیافه پدر و مادرم فکر می کردم و این حقیقی ترین خیال دیشب بود در ذهن : نمی دانم چرا زنده ماندم و اصلا چگونه شد که زنده ماندم! فقط یادم هست که با تمام دردم سعی کردم توی رختخوابم بنشینم و روحم را جدا از بدنم بکنم و به خودم خیره شوم! انگشت سبابه دست راستم را بگذارم روی شقیقه سمت راستم و سعی کنم تمام دردها را از همین جا بیرون بریزم تا بتوانم به رسالت نشاندن لبخند توی اعماق جان پدر و مادرم نایل آیم! الآن فقط برای دیدن آن لحظه زنده ام!حالا بیا مرا ببر! یاد کودکی : کاش زمانی که نوزاد بودم هرگز گریه کردن و یاد نمی گرفتم/ای کاش یاد نمی گرفتم بغض کنم/تا اشکام سرازیر شه/کاش زمانی که نوزاد بودم هرگز جیغ و فریاد نمی زدم/تا الان از این همه جیغ و فریاده نکشیده احساس خفگی کنم/حالم اونقدرا متناسب نیست/رو سرم آوار می شه یه هو همه ی دردام/کاش مثه زمانی که نوزاد بودم یکی بود با هر اشارم با هر گریه و خندم با هر تغییر روحیم نیازامو درک می کرد/عروسکی رو دوست داشتم واسم بخره ولی هیچ وقت نمی گفتم/اون ته ته دلمو می خوند/اگه ته ته جیبش پول داشت واسم می خرید/آه دست ور دار نمی خوام نوشتمو ویرایش کنم خسته ام می فهمی/ولی نمی تونم بخوابم/اگه بخوابم هیچ شاهزاده ای دنبال زیبای خفته اش نمی گرده/وقتی تو بیداری با چشمای باز گم ش می کنه................دست از سرم ور دار...ناشکری نه....گله نه.....یه بغض نصفه نیمه راه گلومو بسته..... شاخه گلی از..برای تو عزیز همیشگی. 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط مانی |

حاجی بابا همیشه ی خدا گوشش سنگین بود.
پیر که شد سنگین تر هم شد.
یه روز بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش ـ آخه نتیجه هم داشت ـ جمع شدن و براش یه سمعک خردین و گذاشتن تو گوشش و گفتن اینطوری همه چی رو می تونی بشنوی.
اما زیاد طاقت نیاورد. سمعک رو از گوشش درآورد و گفت : " ای بابا دنیا چقدر شلوغ پلوغه! این مردم چرا انقدر سر و صدا می کنن؟ "و هیچ وقت دوباره سمعک نداشت.
الان من ...................
با تمام دل مشغولی ها : این روزها حدس میزنم مغزم منجمد شده .... یخ بسته ... /اونقدر سخت و سفت که ممکنه هر لحظه منفجر بشه ... بترکه و هر چیزی که توی مدت جمع کردم پخش بشه .. یه گوشه ای بریزه ..../وااااااااااو !!!! /اگه اینطوری بشه .. چقدر کلمه و صدا و حرف و چهره ......خلاصه چقدر خاطره است که زیر و رو میشه /جور کردن و جمع بستنش خیلی سخته ولی خوبه .. نه !! زیاد هم بد نیست .. /خیلی چیزها رو میندازم دور ...../خیلی حرفها رو نگه میدارم .................... جدا می کنم ... /بهترین ها یه جا ... /کم ارزشترین ها یه طرف ... ///باور کنید مغزم داره میترکه از این همه تکرار و تکرار و تکرار ...
گله از ته دل :اون روزا که دله بود....دل پر حوصله بود...نامه های خط خطیم...همه از رو گله بود....
برای تو ...: برای روزایی که دمغی یادته...
غریبه...هیسسسسسسسسسسسسسسسس...هستی........هیسسسسسسسسسسسس
عزیز همیشگیم.....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1388ساعت 19:9 توسط مانی |
اصرار می کند ،می پرسد و می پرسد ، پاسخم : راستش را می گویم فریاد می زند ، مخالفت می کند ، نمی پذیرد ، متهم می کند و ..... چند روز بعد ... سوالی می پرسد که جوابش را خوب می داند ، پاسخم : راستش را نمی گویم که فریاد نزند ، مخالفت نکند ، متهم نکند و .... فریاد می زند ، مخالفت می کند ، متهم می کند که " دروغ می گویی دروغ می گویی پاسخش این نیست " و من درمانده می مانم ، سوالی می پرسم : چه باید کرد با مردمی که نه راستش را می خواهند و نه دروغش را ؟! روز گذشت:راوی داستان کی بوده؟/قاتل ؟/مقتول؟/آیا داستان واقعا همین بوده ؟/انسان موجودی است داستان ساز/همه نقاط خالی را میتوان از داستان پر کرد ؟/به جک و ساقه لوبیا فکر می کنم/جک دزدی نکرد از غول ؟...... دل مشغولی:کم طاقت شده ام ، دیگر نمی توانم جدایی ها را تاب بیاورم ، زمانی با هر پایانی منتظر آغازی دیگر بودم و چه بی دغدغه روزهای تنهایی را در انتظار آشنایی تازه سپری می کردم ...
بی طاقت شده ام ، با رفتن هر کسی احساس می کنم بخشی از وجودم را برده است ، می ترسم از اینکه تکه تکه شوم ، می ترسم از ذهن گذشته:لذت ترساندن آنقدر عمیق است که "مترسک" هیچگاه از ترساندن خسته نمیشود. 
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1388ساعت 20:4 توسط مانی |
ازطرف....برای تو عزیز همیشگی....
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد ميزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بيشتري تلاش مي کرد و بالا خره از گودال خارج شد .
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قور باغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرف هاي مارا نشنيدي؟ معلوم شد که قور باغه نا شنواست . در واقع او تمام اين مدت فکر مي کرده که ديگران اورا تشويق مي کنند...
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1388ساعت 19:56 توسط مانی |
پایانی نیست... آغازی نیست.... آنچه هست.شور بی انتهای زندگی است.... . . . .
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:24 توسط مانی |
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد .... اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »! مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.» میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ..» مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! بعد از تحریر:ممنونم از خدایی که روی ماهش از هر کس و هرچیز دیگه ای بوسیدنی تره... پی نوشت:باز خوانی حسرت ها و امید های از دست رفته کاری بیهوده است. من به فردا امیدوارم... و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است. لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را که می گذرد. سرنوشت از پیش رقم خورده است. نباید غصه ای خورد... من راز لحظه ها را می دانم و انتظار را دوست دارم.... برای آمدنی نو و تازه .......... ... بعد از تمام دغدغه ها:به ایوان میروم و انگشتهایم را به پوست کشیده شب میکشم...چراغ های رابطه تاریکند..چراغ های رابطه تاریکندکسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کردکسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد...پرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنیست..... پی نوشت: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن ؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!! برای تو عزیز همیشگیم.......
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1388ساعت 18:56 توسط مانی |
سال اول زندگی ، شاد و سرحال بود . سال دوم ، بزرگ شده و دیگر می فهمید . سال سوم زندگی اش ، بزرگتر شده و بیشتر می فهمید . هر سال که می گذشت بر سن و معلومات او افزوده می شد اما هیچ وقت نتوانست به این سوال پاسخ دهد که .. چرا به انتظار ایستاده است ؟ اکنون خیابانی در زیر پایش عبور می کند و او توانسته به پاسخ آن سوال پی ببرد و در جواب بگوید : « من به انتظار هیزم شکن ایستاده ام » . . . . پی نوشت:سنگ کاغذ قیچی! مشتت را واکن عزیز، تو نباید سنگ باشی! بعد از تحریر:این روزها روزهایی هستند که فکر می کنم باید بنویسم ولی نه حس نوشتن دارم و نه می دانم که چه بنویسم............... بعد از تمام دل مشغولی ها:من ودل وتنهایی,شدیم سه نفر..!برای مربع کامل شدن یه چیزی,یه کسی کمه....!به خودم میگم خدا هست. . . . برای او از طرف ....همیشگی
خدامیگه باتوام,خدامیگه حواسم به تو هست,ولی اگه با خدا نباشی ,اگه حواست جای دیگه باشه,اونوقت مثه من توی این سطرهای بی قراری گم میشی,تو آشفتگی ذهنت غرق میشی,هی خودتو میگم توکه هی میگی روزام خاکستری شده,توکه هی میگی فردا ,توکه هی میگی یادبچگیها به خیر,توکه هی میگی کاشکی بزرگ نمیشدم
یادته وقتی بچه بودی عاشق دنیای آدم بزرگا بودی,یادته کفشای مهمونی مامانوکه خیلی برات بزرگ بودو میپوشیدی وتو حیاط رژه میرفتی.وقتی صدای تق تقشو میشنیدی عشق دنیا رو میکردی فکر میکردی بزرگ شدی,فکرمیکردی دنیای آدم بزرگا مثه دنیای تو ساده است....!
مشکل تواینه که نمیتونی باورکنی بزرگ شدی ودیگه نمیتونی مثه بچگیهات هر کاری رو که دوست داری بکنی دیگه نمیتونی هر جا از هرچیزی خوشت اومد دیگه نمیتونی با گریه به دستش بیاری,باید براش تلاش کنی باید برنامه ریزی کنی باید همه کاراتو هماهنگ کنی,ولی یه مشکل دیگه هم هست ,یه جاهایی باید به خاطرش دروغ بگی,زیراب بزنی وهزارتا کار دیگه ..............![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت 22:0 توسط مانی |
كشتی در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهیم.دست به دعا شدند.برای این كه ببینند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی كه خواسته بود به او رسید.مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه درخواست های او پاسخ داده نشد.(پس همین جا بماند بهتر است) زمان حركت كشتی ندایی از آسمان پرسید:”چرا همسفر خود را در جزیره رها می كنی؟” پاسخ داد: ” این نعمت هایی كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست های او كه پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.”. ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه می كنی.زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم این نعمت ها به تو رسید” مرد با حیرت پرسید: ” از تو چه خواست كه باید مدیون او باشم؟” ” از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم.” . . . بعد از تحریر: اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.... انسانها عمل شما را فراموش می کنند... از ذهن گذشته: هر کس به طریقی دل ما میشکند / بی گانه جدا دوست جدا میشکند/بیگانه گر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند / آری دل مرد بی صدا میشکند.......... من ضجه زدم....و آسمان بارید!!! . . به امید موفقییت تو در...... تقدیم به عزیز همیشگیم..
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند...
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید....
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:25 توسط مانی |

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست....
بعد از تحریر:اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.
بعد ازتحریر:تو هنوز ناگفته زیاد داری. انتظارِ شنیدن رو دوست دارم ولو اینکه هیچ وقت نگی بهم حرفاتو.گاهی وقتا حالا حالاها فاصله است اما می دونیم این فاصله ها دوستیمونو کمرنگ نمیکنه و این یعنی هروقت لازم باشه "ما" بودن یادمون نمیره.....
شاخه گلی از سمیرا برای عزیز همیشگیم...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیستم فروردین 1388ساعت 19:30 توسط مانی |
به نام دوست وقتی همه مردم شهر در خواب بودند.وشب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذشت. من به دنیا آمدم. من به آرامی همه لحظه های پر سکوت در خیال پرواز به دنیا آمدم..... چقدر دوران بچگی خوبی داشتیم . بازی ها، بی خبری ها،همیشه آرزو می کنم چشمانم را ببندم وبی خبر به خواب هفت سالگی برگردم. یاد همه هفت سالگی ها به خیر... وقتی باد پنجره را تاب می داد ما سفره هفت سین مان را پهن می کردیم. پدرم می گفت: هفت سین ما همان چیزهایی است که داریم . یعنی عشق به همدیگر ... هفت سین های هفت سالگی من همیشه هفت بار بهتر از هفت سین های همیشگی بود.................. عید با ستانی نوروز به خوشی و کامیابی 
بعد از تحریر:انار یعنی... اتفاق ساده ی چکیدن، در کامِ تمنا
از ذهن گذشته: برگشتم....!!!!/با همه آنچه داشتم برگشتم
بیا تو دیروزی باش وبگذار من امروزی باشم !!!...نگاه کن! خیلی...
بعد از تمام حرف ها : چقدر باید با کلمات بازی کرد ، چلاندشان ، پس و پیش شان کرد ، برای آنکه بگوییم دلمان تنگ است...
شاخه گلی بهاری برای تو عزیز همیشگیم....![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط مانی |
پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي : صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است. صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.......... شما چه طور دوست عزیز غریبه مداد آینده شما چگونه است؟؟؟؟؟؟ بعد از تحریر:در این میان : کسی به احترامِ عمق فاجعه ، / تمامِ لحظه ها ،/ سکوت کرد............ پی نوشت بی ربط:از چیز خوب ِ قدیمی شروع نکن، از چیز بدِ نو آغاز کن.( برتولت برشت) پی نوشت:پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است. نه یارای پرواز دارد ونه میتواند بمیرد(دانته) شاخه گلی ازسمیرا برای....
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت:![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:9 توسط مانی |
چه کسی گفت................ که پاییز دلم خوشرنگ است چه کسی با تن بیمارم ساخت چه کسی دست فشرد چه کسی گفت که می اید بهار جان دل چه کسی گفت که من خوشحالم منتظر باش که می آید و آید آفتاب سایه ی دل را کمی تر بنما پی نوشت:در دوردست نقطه ی امکان /با خواهش تصور/چشمانت را می بندی............ پی نوشت:........چشمانم برای دیدن واژه ات بیقرارند اما چگونه بنویسم........... بعد از ...................: سیاهی که نشان از خطاها ، اشتباهها و سستی های ماست۰ خطاها و اشتباههای که بر گرفته از اندیشه ماست۰ اندیشه ای که متاثر از وقایع اطرافش هست۰ پس بیاید خودمان قلم سرنوشت را به دست بگیریم.... . . . یاحق.... . شاخه گلی از سمیرا به عزیز همیشگیم..
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:58 توسط مانی |
چشم های... در پس كوچه ای پر رفت و آمد، دخترك نابینای دوره گرد به دیوار سنگی و بلندی تكیه داده بود و به صدای پوتین های رهگذرانی كه بر روی سنگ فرش خیس كوچه پا می كوبیدند گوش می داد. دستش را دراز می كرد تا شاید كسی به او توجه كند. دست دیگرش را گره كرده به خود چسبانده بود. رهگذران با لباسهای سیاه و شنل های بلند سیاه، با یقه هایی كه به راحتی می شد تا بالای گوش در آن فرو رفت، با كلاههای بلند لبه دار مشكی كه تا ابروها را می پوشاند با قدمهای سنگین و بی روح در این شب مه گرفته و خیس به سوی هدفی نامعلوم قدم می زدند. چند نفری كه با نگاه سرد خود دخترك را می كاویدند تنها موجودی ناتوان و لاغری را می دیدند كه سر تا پای لباسهای اندكش خیس بود و آب چكان چكان از دو گیسوی نا مرتب بافته شده اش می ریخت. صورت سپید و بی روحش همچون دیگر آدم های این كوچه می نمود. گاه گاهی پای می جنباند تا خستگی در كند. گاهی تك سرفه ای می زد تا نظری جلب كند. با كفشهای چوبی بر زمین ترانه باران میزد و گاه با سرانگشتانش مرز جدایی تكه سنگ هایی كه در دیوار نهاده بودند را دنبال می كرد. بعد از تحریر:دخترك با دستانی لرزان چشم هایش را در دستان مرد گذاشت و عشق و آینده مرد را از سینه اش بیرون كشید. مرد چشم ها را به صورتش نزدیك كرد، بوسه ای بر آنها زد و دخترك را در آغوش كشید. صورت دخترك را با دستهایش كاوید و چشم ها را در جای چشم های دختر گذاشت... بعد از ...:اعتماد به نفست را هرگز فراموش نکن... خدایت بزرگ است...همیشه و همه جا در کنارت هست... شاخه گلی از سمیرا به عزیز و یار همیشگی...
مردی كوتاه قد با بینی بلند و آویزان به طرفش آمد. بوی كافور غلیظ می داد. سیگار برگ بزرگش را با انگشتان كوتاه و چاق خود از لب دور كرد و با صدایی كه گویی از زنگی زنگار گرفته در می آید پرسید: «برای فروش چه داری ؟» دخترك دستش را جلو آورد و باز كرد. در كف دستش دو چشم زیبا و درخشان جلوه گری می كرد. مرد كوتاه با دقت بیشتر به آنها نگریست «دیگر چه داری؟» دخترك سرش را تكان داد و گفت هیچ! مرد كوتاه دستش را از جیب بیرون كشید و با ناخن های بلندش چشمان را جا به جا كرد. مرد برگشت تا برود، گوشه نگاهی به دخترك كرد «كاش چیز دیگری داشتی، اینجا همه چشم دارند، چشم ها به درد خودت می خورد». دخترك آهی كشید و مرد رفت.
پیر زنی یك چشم آمد گوژپشت و چروكیده. با عصای بلندی كه چند برابر قد خودش بود به پای دخترك زد و با صدای جیغ مانند خود گفت: «گدایان را در میدان شهر سر می برند، نمی ترسی؟» دخترك آرام پاسخ داد: «من گدا نیستم، من فروشنده ام» و دستش را باز كرد. پیر زن یك چشم نگاهی به چشمان دخترك كرد «به چه چیز یكی از آنها را میفروشی؟» دخترك سرش را جلو آورد و زمزمه كرد: «هر دو را با هم می فروشم مادرجان، یكی را تنها نمی دهم، اگر میخواهی باید آن چشمت را هم كور كنی!» پیر زن یكه خورد و فریاد زد: «گدای پست! تو میخواهی پولهایم را از چنگم درآوری دزد كثیف» با عصای خود دخترك را زد. دخترك آهی كشید و پیر زن رفت.
رهگذری بلند قد و زیباروی آرام و بی صدا به سوی دخترك آمد. با صدایی مهربان و بم پرسید: «نام تو چیست ای دختر زیبا؟» دخترك كه تازه حضورش را فهمیده بود دست دراز كرد و با دست خود جویای او شد. مرد دست او را گرفت و سوال خود را تكرار كرد. دخترك گفت: «نام من را نه كسی به من گفته، نه كسی تا به حال از من پرسیده، خود نیز به آن فكر نكرده بودم» مرد گفت: «در این سرما با این پوشش اندك اینجا چه می كنی؟» دخترك كه انگار سوالی آشنا شنیده است دستش را گشود و گفت : «فروشنده ام، چشمانم را می فروشم، هر دو را با هم، جز این دیگر چیزی ندارم، ارزان هم نمی فروشم، ....» دخترك به سرعت حرف می زد. مرد حرفش را برید و گفت: «آنها را چند می فروشی؟» دخترك گفت: «به آدم سالم نمی دهم، قدرش را نمی داند» مرد درنگ كرد و گفت: «چشمانم را به كسی دیگر قول داده ام، صبر كن تا برگردم!» مدتی گذشت و مرد برگشت. بدون چشم، با صورتی خونین. گفت: «حالا چشمانت را بده!» دخترك گفت: «بهایش گران است، می پردازی؟» مرد قبول كرد و پرسید: «هرچه باشد» دخترك گفت: «من عشق و آینده ات را می خواهم.» مرد در سكوتی سنگین تر از جامه خیسش فرو رفت و قبول كرد. دخترك با دستانی لرزان چشم هایش را در دستان مرد گذاشت و عشق و آینده مرد را از سینه اش بیرون كشید. مرد چشم ها را به صورتش نزدیك كرد، بوسه ای بر آنها زد و دخترك را در آغوش كشید. صورت دخترك را با دستهایش كاوید و چشم ها را در جای چشم های دختر گذاشت. دخترك آهی كشید و چشم گشود. به مرد نگاهی انداخت. بر زمین زانو زده بود و از صورت و سینه اش خون می چكید. نا توان شده بود و نابینا. لحظه ای بر او خیره شد و راه افتاد. مرد فریاد زد: «كجا میروی؟ كجا باید برویم؟ راه را برای من روشن كن!» دخترك نیم نگاهی به او كرد و شانه بالا انداخت: «من با تو هیچ جا نمی روم، هر جا می خواهی برو، عشق و آینده ات هم مال خودت، می روم جایی دیگر چشمانم را بفروشم، خریدار خوبی نبودی! اگر با تو بمانم بعدها حسرت خواهم خورد كه چرا زندگیم را به پای مردی كور در یك زندگی عادی و معمولی تباه كردم. من متعهد بودن و زندگی عادی را دوست ندارم.» و عشق و آینده مرد را به گوشه ای از كوچه انداخت و رفت.
مرد نا بینا تمام كوچه گل آلود و لجن زده را با انگشتان بی رمق و سرمازده خود به دنبال عشق و آینده گم شده اش گشت و هیچ پیدا نكرد. رهگذران با نگاه های سردشان او را می كاویدند. مردی كه نا توان و نالان نه چشم داشت، نه عشق و نه آینده. از صورت و سینه اش خون می بارید و هیچ نداشت، حتی ارزش نگاه كردن.
باران شروع به باریدن كرد، از میان كوچه مه گرفته و سنگی جوی كوچكی از آب به سمت پایین روان شد. صدای پای رهگذران كه آب روی سنگفرش خیابان را به اطراف پرت می كردند تنها زمزمه جاری هستی بود. قطرات باران از دیوار سنگی بلند و خیس پایین می خزیدند. بالای دیوار، روی سیم های خاردار زنگ زده كلاغی مردمان كوچك كوچه را نگاه می كرد. باد می وزید و سرمای نافذ خود را درون پوست هر موجودی تحمیل می كرد. شهر ساكت بود و تنها رهگذرانی بودند كه به سوی نامعلومی قدم می زدند. در گوشه ای از كوچه ای دختركی نابینا ایستاده بود.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ششم دی 1387ساعت 18:51 توسط مانی |
قلب زیبا روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشهای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیدهاند. بعد از تحریر:فطرت هرکس هویت اوست.... بی ربط:... و...اشتباه را محکوم کن؛نه آن کسی را که اشتباه از او سرزده.... شاخه گلی از سمیرا به همدم همیشگی....
ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست .
مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكههایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشههایی دندانه دندانه درآن دیده میشد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكهای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود میگفتند كه چطور او ادعا میكند كه زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی میكنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمیكنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشی از قلبم را جدا كردهام و به او بخشیدهام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكهی بخشیده شده قرار دادهام؛ اما چون این دو عین هم نبودهاند گوشههایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیدهام اما آنها چیزی از قلبشان را به من ندادهاند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یادآور عشقی هستند كه داشتهام، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند.
پس حالا میبینی كه زیبایی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونههایش سرازیر میشد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشهای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود .![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:58 توسط مانی |
سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهي جراحي پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگي از در عقب خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصلهاش سر رفت و سكهها را محكم روي پيشخوان ريخت. داروساز با تعجب پرسيد چي ميخواهي عزيزم؟ دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام ميگه كه فقط معجزه ميتونه او را نجات دهد. من هم ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همهي پول منه. من از كجا ميتونم معجزه بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد چقدر پول داري؟ دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار! بعد از تحریر:دو راه براي زندگي كردن وجود دارد: يك راه اين كه هيچ چيزي را معجزه ندانيد و ديگري اين كه همه چيز را معجزه بدانيد شاخه گلی از سمیرا تقدیم به عزیز همیشگیممعجزه

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دهم آذر 1387ساعت 19:2 توسط مانی |
چقدر اين ثانيه ها نامردند شاخه گلی از سمیرا
چند مدرک دانشگاهی دريافت کرده ايم
چه مقدار از ماديات دنيا برای خود اندوخته ايم
چه کارهای بزرگی انجام داده ايم
سنجش ما بر اين اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم و تو مرا سيراب کردی
من عريان بودم وتو مرا پوشاندی
من بی خانمان بودم وتو مرا اسکان دادی
تشنه؛ولی نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عريان؛نه فقط از برای لباس؛بلکه عريان از عزت و احترام
بی خانمان ولی نه تنها در طلب خانه ای از خشت خام بلکه به
سبب خروج از عوالم انسانی
بنابر اين؛جسورانه عشق بورز؛احترام کن وبپذير
(مادر ترزا)
گفته بودند که بر مي گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بي جهت عقربه ها مي گردند
آه اين ثانيه هاي نامرد
چه بلايي به سرم آوردند
نه به چشمم افقي بخشيدند
نه ز بغضم گرهي وا کردند
از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هايي را که يکايک زردند
لحظه ها، همهمه هايي موهوم
لحظه ها، فاصله هايي سردند
بگذاريد ز پيشم بروند
لحظه هايي که همه بي دردند...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم آبان 1387ساعت 17:39 توسط مانی |
در سال 1985 دختر بچه ای به نام شرلی جکسون چشم به دنیایی
تیره و تار در کشور لهستان گشود .
او رویای فرار به دنیای آزاد و عاری از هر گونه ظلم و ستم را همیشه
در سر داشت تا اینکه روز موعود فرا رسید .
زمانی که شرلی 20 سالش بود تصمیم گرفت شبانه با قطار از کشور لهستان فرار کند .
شب فرا رسید ، هوایی تقریبا سرد و تنها سوت قطار بود که سکوت شب را می شکست.
با هزار ترس و استرس خود را به یکی از واگن های قطار رساند و
مخفیانه وارد قطار شد .هنگامی که قطار به راه افتاد
در پوست خود نمی گنجید که بلاخره طعم آزادی را خواهد چشید
در این خوشحالی بود که ناگهان متوجه
شد که در قسمت سرد خانه قطار مخفی شده است
خنده از لبانش بر چیده و سعی بر باز نمودن درب سرد خانه کرد ،
از هیچ تلاش و کوششی برای رهایی از این وضع ... دریغ نکرد
اما تلاش بی فایده بود چرا که در از
پشت قفل شده بود ...
با خود تصمیم گرفت که شروع به نوشتن کند :
_الان 2 ساعت است که در قطار هستم .
_ نزدیک به4 ساعت است که در سرد خانه قطار هستم
و دست و پاهایم در حال بی حس شدن است.
_ 8 ساعت است که در قطار هستم و چشم هایم دیگر طاقت باز ماندن را ندارد.
_ و ..........
هنگام صبح که مامور قطار درب سردخانه را باز کرد با جنازه دختری مواجه شد
که از روی خیال مرده بود
چرا که آن سرد خانه عاری از هرگونه سرمایش و سرما بوده است.
آری آن سردخانه سالها بود که از کار افتاده بود...
برگرفته از دوست بسیار عزیزم پیمان![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوم آبان 1387ساعت 11:42 توسط مانی |
سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه
يک تصادف مرگبارسبب شد که هر سه در جا کشته شوند . يک لحظه بعد روح هر سه کنار دروازه بهشت بود و سن پيتر ، فرشته نگهبان بهشت داشت آماده ميشد که آنها را به بهشت راه دهد... نگهبان بهشت پرسید ؟؟؟ - الان که هر سه تا دارين وارد بهشت ميشين، اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن به سوي قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداري در غم از دست دادن شماهستند. دوست دارين وقتي دارن کنار جنازه راه ميرن در مورد شما چي بگن؟ اولي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين پز شکان زمان خودم بوده ام و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده بودهام. دومي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين معلم هاي زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم. سومي گفت: دوست دارم بگن: نگاه کن !!! داره تکون ميخوره...زنده است
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در هفدهم مهر 1387ساعت 2:10 توسط مانی |
از چارلی به ... روز اول خیلی اتفاقی دیدمت ، روز دوم الکی الکی چشمام به چشمات افتاد. هفته ی بعد دوزدکی بهت نگاه کردم ، ماه بعد شانسی شانسی به دلم نشستی و حالا سالهاست یواشکی .............. ......... دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت 23:57 توسط مانی |
موسي مندلسون ، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني ، انساني زشت و عجيب الخلقه بود . قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت . موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت . موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود . زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد ، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت ، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد . موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند ، با شرمساري پرسيد : - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود ؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت : - بله ، شما چه عقيده اي داريد ؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند ، ولي خداوند به من گفت : » همسر تو گوژپشت خواهد بود .« درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم : «اوه خداوندا !!! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است.لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .« فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد . او سالهای سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.... شاخه گلی از همدم همیشگی ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در نهم مهر 1387ساعت 2:51 توسط مانی |
چارلي چاپلين : با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه رختخواب خريد ولي خواب نه ساعت خريد ولي زمان نه مي توان مقام خريد ولي احترام نه مي توان کتاب خريد ولي دانش نه دارو خريد ولي سلامتي نه خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه...... . . . پینوشت:نه پول خوب است نه قلب ونه... زندگی سر تا پا چیزی جز زندگی نیست... شاخه گلی از سمیرا .... ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سی ام شهریور 1387ساعت 21:52 توسط مانی |
قلبی بود و
در آن قلب واژه ای
و در آن واژه دردی
و آن درد را سه حرف بود...
واژه ای بود که در آن قلبی بود
و در آن قلب دردی بود
و نبود آن درد را درمانی هيچ....
عجب جهان دل آشوبی ...
شوتی و خواهر جون![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:56 توسط مانی |
شاید وقتی دیگر
دوباره سراغ کوچه خاطراتمان را از عابران غریبه گرفتم روزی، دوباره یادی از تو کنج ذهنم جوانه زد . شوتی
و شاید
شاید
دوباره دفتر خاطراتمان را خواندم و باز در کوچه پس کوچه های آن گم شدم
شاید
دوباره نامت را به یاد اوردم
اما به خاطر داشته باش
که
هیچ وقت دوباره عاشقت نخواهم شد . . . . . . ![]()
![]()
+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:43 توسط مانی |
دوستی از نوع واقعی... قبل از تحریر:خیلی وقتها در زندگی،ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی ، بستگی به این دارد که چطور به مسئله نگاه کنی.جسارت داشته باش و آنچه را که قلبت می گوید انجام بده.اگر به پیام قلبت گوش نکنی،ممکن است بعدها در زندگی دچار پشیمانی شوی... جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی تمام دنیا را فرا گرفته بود. یکی از سربازان به محض اینکه دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست وپنجه نرم کردن با مرگ است،از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند... مافوق به سرباز گفت:" اگر بخواهی ،می توانی بروی اما هیچ فکر کرده ای که این ارزش اش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی". حرف های مافوق اثری نداشت. سرباز برای نجات دوستش رفت و به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد. او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آنها رفت.سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:"من به تو گفتم ممکن است که ارزش اش را نداشته باشد؛دوستت مرده و خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشته ای". سرباز در جواب گفت:"قربان ارزش اش را داشت". منظورت چیست که ارزش اش را داشت!؟ سرباز جواب داد:"بله قربان، ارزش اش را داشت چون زمانی که به او رسیدم ،هنوز زنده بود. من از شنیدن چیزی که او گفت ،احساس رضایت قلبی می کنم". او گفت:"دوست خوب من...می دانستم به کمکم می آیی". شاخه گلی از سمیرا![]()
![]()
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 21:33 توسط مانی |